مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم □ علی میرزایی
نویسندهی وبگاه «شجریانیها» و وبلاگ «نوای سیاوش»
برگریزان خزان در میان هیاهوی شب و روز کرخت این روزگاران و در میان تمام بندها و نیرنگسازیها و تزویربازیها، بعید است که گذران عمر بیسامان را به یادمان اندازد و با ناله از کوتهی آن ناصح شود که: «بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین»! مگر آنکه پاییز را نشانهیی گذاریم و در پی گذر چندین و چندبارهاش، کوتهی فرصت را دریابیم و لحظات را غنیمت شماریم. کسی چه میداند تا پاییز بعد چرخ سپهر چگونه بگردد و نصیبمان چه باشد؟
آه که این کرختی نخوتبار و سردی جور زمان، مجال لحظهیی آسایش از برای آنچه داریم را نمیدهد و پاییز بیتوجه میآید و بیآنکه نگاهی فکند، میرود! اگر در میان تمام شلوغیها و عجایب رنگانگ شهر و خیابان و سیاهی دود و دم، گهگاه بیتوجه به همهچیز سربگردانیم تا مگر هنری ناب برخاسته از وجودی گرم نوازشگر دیده و دلمان شود، شاید بیش از پیش سرعت سرسامآور گذر روزها را دریابیم... اگر نغمهی آسمانی شجریان، لالایی درختانِ اکنون آماده برای خواب ِ آرام، نمیشد، پاییز برای ما چگونه بود؟
پاییز تکرار همهی پاییزها بود؛ چرا که بیتوجه به خبر قاصدک، تنها بوی تکرار به مشام میرسید و برگریزان و نیاز لالایی درختان برای آسایش در خارج از وسعت دیدگانمان تلف میشد و شبهای خسته و بیجان راهی بود برای آغاز صبح تا شبی دیگر بر آید...
خوشا به اقبال بلند ما! به آنکه در میان آمد و شد هزاران سال و بیشمار روز و شب و از میان تمام فرزندان آدم از آنها که زیستهاند و خواهند زیست، قرعهی فال به نام ما افتاد تا در تاریکی شبهای سحرانگیز پاییز، رو در روی داود زمانها، چراغ مهربانیاش به خانهی دل برآریم و شگفتانگیز نغمهاش را کلید درهای بستهی زمانهی خویش سازیم و خنیاگریاش را نشانهیی بر پاییزی از پاییزهای عمرمان قرار دهیم.
اینها همه از سویی و سیمای استاد از دگرسو، گویی تلنگر زنند تا هر بار که در ساعات ابتدایی بامداد، با ذهنی سرشار از نغمه، خرامان از دیدار با استاد باز میآییم، مفلسانه، چنگ آرزوی دگر شبی چنین را بر ریشهی دل بکشانیم و زخمه بر ساز ناکوک قلبمان بزنیم تا مگر آرزوی دیدار میسر گردد. اینبار که آرزوی دیدار چهرهبهچهره با بیدادگر فریاد در شب خاطرهانگیز پاییزی برای من و چندی از دوستان مهیا شد، گویی پیوند مهری بود در ساعاتی مانده تا برآمدن سپیدهی صبح. هرچند گویی در خیال بودیم، عشق داند لحظهی نخست دیدار که انتظار دل به پایان میآمد، چگونه لحظهیی بود.
آنچه در کوتهدقایق دیدار گذشت، از مهر ناز لبخند استاد تا گرمای دستانش، نهتنها تا پایان آن شب و در میان یکایک پردههایی که استاد میگرفت و برمیکشید؛ بلکه تا همین حالا که چند روز میگذرد، دل را حسی غریب و دلانگیز بخشیده. از آن شب، چنگ نغمهاش تیزتر شده و با هر بار شنیدن نوایش، بیاختیار گوشهی چشم خیس میشود. از آن شب برای خود دل میسوزانم که تا اکنون تنها در انگشتشماری از اجراهای زندهی استاد حاضر بودهام و از دگر سو همین انگشتشمار توفیقها را در قیاس با آیندگانی که صدای آسمانیاش را رو در رو با او نخواهند شنید، فسون خودفریبی میدانم و: دل نهم ز بی شکیبی / با فسون خودفریبی!
این هم نهفته نماند که در میان توان و اشتیاق مستانهی استاد در این شبها، آن هنگام که حنجرهی نازنینش خشدار میشد و با رندی تمام از پس آن بر میآمد و زمانی که چشم در چشمانش، چین صورت مهربانش را مینگریستم، کودکانه، اندکی بر خود میلرزیدم. حالا هر بار که میاندیشم این دل کودکِ خویش را به سخره میگیرم که دست بر دهان گیر و هیچ مگو! اما چه کنم که دل حرف خود میزند: استاد میدانم که بزرگی و پرواز به بلندای دوست را دوست داری؛ اما ما چه کنیم با کوچکی خویش؟ ما چه کنیم با تنهاییمان؟ ناز خندهات که مدهوشساز است، چین زلف پرپشتت، عادت چشمانمان شده! نغمهی ابریشمینات هرچند تا ابد در آسمانها و عمق وجود من باقی است، اما...
لب بگشای از این مهر دوسویه و بگو!... بگو! نکند از دست این خلق پرشکایت گریان ملولی؟ قدر هنرت را نمیدانند و تا ابد هرکس و ناکسی نخواهد دانست. آرزوی انسان داری؟ ما چه کنیم با مفلسی خویش؟ با نیاز خویش؟ حلاج را در حالی که فریاد «انالحق» سر میداد، دست بریدند و آویختند، مولانا را تکفیر کردند و حافظ را رند خواندند از آن معنا که خود در سر داشتند! آنها که چنین میکنند را معذور دار؛ چه میدانند؟ اما ما را که بهقدر اندازهی کاسهی سر خویش از نوایت میفهمیم چه گناه؟ پس باشد که این پاییز را با یاد دیدارت نشانهیی گذاریم و روزهامان را برشمریم تا بار دیگر با امید سرشار به روزهای نهفته در میان فصلهای نآمده، به انتظار نشینیم تا باز همچون شبهای این پاییز جاودانه، دل به سخنت دهیم؛ مگر اندکی بیشتر سرِّ پنهان نغمهات را بازیابیم.
مسیــحای جوانمرد من...!
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی؛ در بگشای
بی نهایت متشکر و سپاسگذارم....فوق العاده نوشتید...
پایدار و پیروز باشید
شجریانیها:
پاسخ: سرکار خانم عطارزاده؛
با تشکر از اظهار لطف شما، صمیمانه قدردان تلاشتان از برای همکاری در ویژهی نامهی اخیر هستیم .
به امید همکاریهای دوباره.
پایدار باشید.
...و درودی پرمهر بر قلب نازنین و روح بلند شما دوست نازنین و دوست داشتنی...به راستی که از زیبایی و شیوایی قلم شما بسیار محظوظ شدیم...