پاییز
گذشته در ویژهنامهی «شجریانیها» مطلبی نوشتم تحت عنوان «مفلسانیم و
هوای می و مطرب داریم». آنجا از گذران عمر گفتم و این که چه خوش است اگر
هر پاییز عمر را نشانهای گذاریم تا بیشتر دریابیم شتاب گذر این روزگاران
را. گفتم کسی چه میداند که تا زمستان بیاید و بهار بگذرد و باز خزانی
دیگر از راه رسد نصیب ما چه باشد؟ هر چند هرگز تصور آنچه گذشت را هم
نمیکردیم اما سرشت گردون سپهر بر هیچ کس پوشیده نیست و آن هنگام نیز نبود.
سرشتی که هرچند گاهی تلخ است و ملال آور اما پر از عبرت است و پند برای ما. پند از برای آنچه از دست میدهیم و آنچه باز می یابیم. پند از داشتنیهایی که تا هستند ما نمیبینیم و آن هنگام که دیگر نیستند ما کلافهایم از نبودشان...
آنچه در این یک سال، بعد از آن شبهای خاطرهانگیز و به روایتی پر ماجرای کنسرت های پاییزی بر موسیقی ایرانی گذشت شاید قابل تصور نبود. این تغییر در شرایط برای موسیقی مان را در یک جمله میتوان خلاصه کرد. یکی از چاووشیان رفت و موسیقی ایرانی باز چاووشی شد!
سال پیش تمام نگاه ها به یاران قدیمی چاووش بود و این سؤل بر ذهنها روان که آیا باز به همین زودی شاید... شاید دوباره آن شور، آن حماسه و آن یکی شدن. چشمهایی خیره به کورسویی که امیدی بود به باز دور هم نشستن یاران قدیم.

بعد از آن در
مصاحبهای که با یکی از اساتید موسیقی که خود سابقه فعالیت در چاووش را داشت
پرسیدیم که آیا این امکان هست؟ و ما ناگهان سرد شدیم... به خود گفتیم میشود و به قول استاد آذر «دل نهادیم ز بیشکیبی با فسون خود فریبی». گفتیم حتماً به زودی باز بزرگان گرد هم میآیند. هر بار که نگاهی به آن نقاشی رنگ روغن میانداختیم که یاران چاووش را در زیرزمینی گرم و پر مهر و پر از راز دلدادگی به میهن نشان میداد که در حال تمرین بودند باز چهرهی گرم آن روزنهی ناچیز پیدا میشد که یاران چاووش باز گرد هم میآیند.
و چه امید بی سرانجامی و چه سرابْ کورسویی.
انتظار ما خالی از منطق بود و سرشار از احساس. شور ِ حماسهیِ چاووشگویی خاطرهای بود که بازگشت به آن به مذاق جان و دلمان خوش میآمد.
گرد هم نشینی دوباره بزرگان همانطور که به ما گفتند با فکر و منطق جور نبود و این احساس ناشی از حس نوستالژیک چاووش بود که چشم منطق ما را گویی کور میکرد. نمیدانستیم که چاووش و چاووشی شدن به خواست بزرگان نیست. چاووش شغلی نبود که بتوان تصمیم گرفت و شروع کرد. چاووش مختص حالتی است که تا پیش نیاید قابل درک و بیان نیست. چاووش چون قطعه شعری یا مصرعی است که ناگهان بیاختیار در زمانی که باید جاری میشود. چاووش چون پیشدرآمد ماندگاری ست که تصمیمی برای ساخت آن گرفته نمیشود و ساخته نمیشود. به وقتاش که رسید جاری میشود. آن استاد چه دقیق میگفت و این دقت او از آنجا بود که خود از چاووشیان بود. آن شرایط را درک کرده بود و میدانست که آرزوی گردهم آیی دوبارهی بزرگان و یاران قدیم تنها یک آرزوست که هیچ توانی در عملی کردن خویش ندارد.
آرزو، امید و آنهمه نگاه به تنها کورسویی از امید. به لبان بزرگان که گاهی زمزمههایی داشتند از دور همنشینی و همه و همه گذشت و گذشت و گذشت تا.
مشکاتیان رفت! جوانی که شوق سرشار و استعداد بیهمتایش در آن سالها همه اهالی موسیقی را حیرتزده میکرد. بزرگی که هر چه ساخت به بزرگی ماند و هنرمندی که هر چه گفت به حق گفت.
پرواز مشکاتیان بزرگ نشانهی چه بود؟
اینکه همه ما زمانی که باز میآمدیم که نگاهی فکنیم بر اندک تشعشعی در آن دور دست، در مواجهه با تاریکی ممتد و ظلمات بیانتها ناگهان بیحس شویم و آن کرختی تلخ تمام امیدمان را برباید؟
یا شاید تلنگری بود که باز به یاد چاووش بیافتیم و بگوییم تصمیم کار ساز نیست. نیازی به تصمیم نیست... اینک خود آنِ چاووشی شدن است...
***
سالهای دهه ۱۲۸۰ خورشیدی. نفسهای تازه جنبش آزادی خواهی ملت ایران و جوانهای به نام موسیقی مشروطه که بنیانی بود برای رهایی موسیقی ایرانی از انزوا و شاید ابتذال و تحول آن. آغاز مسیری بر طلوع استعدادهایی که پدران موسیقی فاخر نام گرفتند.... تلاشهای عارف، شیدا، میرزاده عشقی، وزیری و دیگر بزرگان در شبهای سراسر خموشی و ترس در کوچه پس کوچههای تاریک تهران و دیگر شهرهای وطن که از قضا روزها و شبهای پرماجرایی را میگذراند. شبهایی که قرار بود سرنوشت سالیان دور را رقم بزند...
از خون جوانان وطن لاله دمیده.
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده...
فضای حاکم بر موسیقی ایرانی درست در سالهای بعد از انقلاب مشروطه با پیش از آن قابل قیاس نبود. هرچند استعدادها حاضر و بزرگان در کار بودند اما فرصتی نبود تا محکی باشد برای موسیقی ایرانی. انقلاب مشروطه که اتفاق افتاد و جنبش آزادیخواهی مردم ایران که پا گرفت گویی موسیقی داشت آماده میشد تا در بوته آزمایش قرار گیرد و توان خویش بیازماید. در آن سالها موسیقی وارد جامعه شد و از چهاردیواری خانه خواص به درآمد و فراگیر شد. به ناگهان تصنیفهای وطنی جاودانی خلق شد. پیشرفت و البته تأثیر سریع موسیقی ایرانی حیرتآور بود. نوآوری در آثار موسیقیدانان بیدرنگ در حال رشد بود و موسیقی ایرانی وارد فضای تازهای میشد. فضایی که موسیقی را وادار به تحرک میکرد. فضایی که همانا آنِ موسیقی مشروطه بود...
***
حالا یک پاییز گذشته. از آن شبهای عاشقانه و تغزلی به شبهایی حماسی و باز عاشقانه رسیدهایم. از آواز افشاری به دشتی و ماهور رسیدهایم و گویی این شبها آستانهای ست بر مسیر آزمایش موسیقی ما. موسیقیای که در این سی سال فراز و نشیبهای فراوانی را طی کرده و اینک به یکی از فرازهای تاریخی خود میرسد. شور به جا مانده از نفوذ ناگهانی موسیقی بین مردم در اثر انقلاب سال پنجاه و هفت تا اوایل دههی هفتاد، نخوت و سردی سالهای دههی هفتاد و در نتیجهی آن خلق آثاری که بیانگر این سردی و کرختی است و فضای تغزلی دههی هشتاد و حالا آنِ دیگری برای باز چاووشی شدن؛ هر چند با غم نبود مشکاتیان ولی با یاد وطن پرستی او...
سلام آقای میرزایی...سپاس از مقالتون...میشه گفت دردنامه نه مقاله....درد دلی با دوستداران موسیقی...با دلسوزان این وادی....شاید تلنگری باشه به احساسشون...اینکه به خودشون بیان....اینکه باز باهم باشند...باز نوآفرینی کنند...هرچند عزیزی از میانشان رفته که هیچگاه جاشون پر نمیشه...ولی این خواسته اون عزیز هم هست....شاید نشه سپیده ی دیگری ساخت چرا که آن سپیده فرزند همون زمان بود چراکه شرایط زمانی هم در به وجود آمدن یک اثر هنری و حتی خلق شخصیت یک انسان موثره....اما با با هم بودن میشه برترین ها را ساخت....به امید روزی که چاوشیان دوباره گرد هم جمع گردند فبل از اینکه حسرتی دوباره بر دل همگان نشیند....با آرزوی طول عمر و سلامتی برای تک تک اساتید موسیقی....به امید روزی که با این پیر چند هزارساله که جفاها در طول تاریخ بر او رفته و در هر برهه ای به نوعی مهجور بوده،مهربان تر باشیم......جناب میرزایی باز هم سپاس...آریایی باشید و اهورایی....