فکر نمیکنم هیچوقت بهنهایت آن اوج
پرواز احساسی رسیده باشم. بعضی وقتها بهاوجی رسیدهام، ولی حس میکنم
هنوز بهآن اوجبرتر نرسیدهام. بارها به اوجی رسیدهام، ولی بالاتر از آن
هم هست.
دلم میخواهد بهاوجی برسم که از آن بالاتر نتوان رسید. هنوز به آن اوج نرسیدهام. زیاد یادم نیست که موردی را مثال بزنم. گاهی اوقات قبل از شروع بهخواندن به آن اوج رسیدهام، اما یک چیزی، همهرا بههم میزند. یک مسالهیی همه چیز را خراب می کند.
در یک کنسرت این اتفاق افتاد. آنقدر این موج انسانی حاکم بود که قابل توصیف نیست. جای سوزن انداختن نبود. حتی پشت صحنه حدود ۱۰۰ تا ۱۵۰ نفر نشسته بودند. فقط روی صحنه برای ما جا بود. وقتی موسیقی شروعشد ، یک معنویتی درسالن بود که نگو! اینقدر مردم دلشان را بهما داده بودند و احساسشان بهما نزدیک بود که اصلا حد و حدود نداشت. گروه شروع کرد بهنواختن. کار گروه با حس خوبی پیش میرفت.
من حس کردم دارم پرواز میکنم. درآمد اول را شروع کردم. ساز آمد جواب بدهد که یک بچه ششماهه گریه کرد! ما در ارتفاع مافوق تصور داشتیم پرواز میکردیم و آن بچه مارا زمینزد. مادرش فهمید چهاشتباهی کرده که بچهاش را آورده است . البته حتماً او نتوانستهبود بچهاش را جایی بگذارد. اما دلش میخواست که در کنسرت حضور داشته باشد. وقتی اینزن با حسرت و ناراحتی بیرون رفت، من شدیداً ناراحت شدم. دلم برایش سوخت! دیگر نتوانستم این حسرا تا پایان برنامه داشته باشم و هنوز که هنوز است فکر میکنم آنشب، اگر آن بچه گریه نمیکرد، چه شب خوبی میشد!
[در حال حاضر نظری برای این پست موجود نیست]
کل نظرات: ۰ - دیدگاههای تأییدنشده: ۰ - دیدگاههای خصوصی: ۰ - دیدگاههای غیر قابل انتشار: ۰