پردهی نخست
دشتی وسیع و در دو سو، دو سپاه، آماده برای نبرد. یکی در جانب حق و دیگری در مقابل؛ آرامشی هولناک و دلهرهآور. شاید تلخ اما سرشار از نا گفتهها. آرامش قبل از طوفان.
هر لحظه، گویی آتشی قرار است بیافتد در انبار باروت این نبرد. هر بار از هر سو یکی از سواران چند قدمی جلوتر میتازد، غباری بر میانگیزد و باز به صف سپاه خویش باز میگردد. هر چند صحنه دلهرهآور است و هولناک، گویی در آغوش آرامشی بیان میگردد زادهی دست ایمان. هر چند مهآلود است این تصویر، پر از حماسهی عشق است و آرامش سردارانی راسخ در دفاع از خاک وطن. و یا مقدمهی جانفشانیهایی که هر چند برای ناظران دردناک است از دلهرهی از دست دادن عزیزان، هجوم بیامان وطنپرستی است در کمال اطمینان و سخاوت برای نکوداشت اعتقادات و ارزشهای یک تمدن. یک ملت.

پردهی دوم
سرانجام سپاهیان بیمهابا میتازند. دشت صحنهی نبردیست بزرگ که قرار است از دل آن نامهایی به یادگار باقی بماند برای یک ملت؛ نامهایی برابر با سخاوت و بزرگی، با شجاعت.
از بالا که بهدشت بنگری، غباری بس پدید است و سر نیزهها و رقص شمشیرهایی که هر بار در دل این غبار ِ سخت فرو میروند و باز پدیدار میگردند. در میان آرامش و پایداری آسمان و کوهها که گویی به نظاره نشستهاند، غوغایی بهپاست آنجا، هر دم یکی از سواران به زیر میافتد و...
نبرد اما همچنان جاری است...
پردهی سوم
بازماندگان هر دو سپاه گویی فرصتی میطلبند برای تجدید قوا، آرامشی کوتاه و نگاهی بر پیکر بیجان یاران و همصفان. غم پرواز یاران دیرین...
غبار میدان که فرو مینشیند، همه چیز باز مهیا میگردد برای باقی نبرد. نبرد میان بازماندگان. شاید برای سرداران، گویی حالا زمان پیکار رو در رو است. بوتهی آزمایش سرعت چرخش شمشیرهاست و مهارت تاختن اسبها. صحنهی آشکار رویاروییست حالا. مجال اثبات شجاعت و عشق. فرصت جان دادن است گویی. زمان خود را فدا کردن. و درد زمانه را بر دل خویش ریختن و آه برنیاوردن. صحبت، صحبت مردانگی است. گوی توفیق در میان است و سوارانِ بزرگِ تاریخ در پی. میدان، میدان دلیران است.

پردهی چهارم
...و ناگهان سرداران، جان بر کف میتازند. شمشیرها را با اطمینان در آسمان میچرخانند و پیش میروند. حالا سرعت تاختن اسبها شگفتانگیز است. غوغایی برپاست. همه چیز در هم میآمیزد...
هر بار که یکی از سردارن جان فدا میکند، گویی نبرد به پایان خویش نزدیک میشود...
به جرأت میتوان گفت «بیداد» اجتماعیترین اثر تاریخ موسیقی ماست؛ و حتی تاریخ هنرمان و چه خوب از سر آگاهی و یا اتفاق، تکتکِ اجزای این اثر جاودانه، کنار هم، زبان بیان ِ درد و شادی، آسان و دشوار و فراز و نشیب تاریخ یک ملت گشتهاند.
آثار فراوانی در تاریخ هنر و موسیقی ما راویان بزرگِ سرگذشت پدران ما و خود ما بودهاند اما بهراستی کدامیک چنین از اعماق دل مردمان یک سرزمین و نهایت اصالت زندگی عموم مردم برخاستهاند؟
همینجاست که باید گفت «بیداد» همچون سایر آثار مشکاتیان، هرچند سراسر فنون پیچیده و شاهکارهای موسیقایی است، برخاسته از سادگی، صافی و پاکی زندگی مردمان خوشسیرت این سرزمین است. روایتِ گونهای روان و زلال از آنچه بر تاریخ یک سرزمین و مردمانش گذشته. مردمانی حماسهآفرین و مصیبتدیده. مردمانی همواره در خماخم تاریخ و فراز و نشیبهای رویارویی با پلیدیها. با راهزنان تاریخ. با گرگصفتان گردنههای صعب و تاریک مسیر ملتی که در پی باز پسگیری گذشتهی باشکوه خویش، هزینهها دادهاند و جانها فشاندهاند.

تشبیه قطعهی آغازین «بیداد» – که به عقیدهی من بزرگترین روایتگونهی موسیقی ماست – بهصحنهی نبرد، تشبیه کوتاه آن در مقیاسی است کوچک. تشبیه اصلی مربوط است به تاریخ یک تمدن و سرگذشت یک ملت. غم و شادی. فرازها و سرازیریها. سختیها و دردها. اینها جملگی در این پیشدرآمد شگفتانگیز مشکاتیان پنهان است.
بسیاری از هنرمندان ما همواره در تکاپوی انعکاس فضای جامعه و اجتماع خویش در آثارشان بودهاند و هستند. هرکدام بهطریقی و بهزبانی. اما به جرأت باید گفت در میان موسیقیدانان ما، هیچکدام به اندازهی مشکاتیان در این کار توفیق نیافتهاند.
موسیقیِ هیچکدام بهاندازهی آنچه از مشکاتیان برای ما باقی مانده، رامشدهی سینهی گشاده و دل دریاگونهی خالقش نیست. موسیقی اجتماعی و انعکاس دردها، مشکلات، فجایع، غمها و حتی شادیها و پیروزیهای یک ملت در موسیقی ورطهای پر خطر است. تندی و بیپروایی، خرمن هنرمند را میسوزاند. که چه بسیار بودهاند راویان دردهای مردمانشان به زبان هنر که اسیر بیپروایی و تندروی شده و به دست فراموشی سپرده شدهاند.
بزرگترین امتیاز مشکاتیان در اینباره، منش و راه سلوک او بود. شخصیتی که غم مردم خویش را در وجود خویش میریخت. دلش چون دریا وسیع بود برای دیدن و فرو خوردن مصیبتها و تاریکیهای جامعهای که همواره آرزوی سرافرازیاش را داشت.
دیـده دریا کنم و صبر به صحرا فـکنم
واندر این کار دل خویش به دریا فکنم
این خصوصیت بارز مشکاتیان در فرو خوردن دردها، خود رامکنندهی ظاهر پرخاشگر و تند موسیقی است که در ذات خشن است و ناملایم. همین موسیقیِ اجتماعی مشکاتیان را متمایز میسازد از آثار دیگران در همین زمینه. ریتمهایش هرچند پیچیده و ترکیبی است، باوقار است و چون دریا که هر چه عمق مییابد، آرامتر میشود، سنگین و وزین و آرام. طمأنینه و آرامش از ویژگی موسیقی اوست. آثارش چه آنجا که آرام میگیرد و چه آنجا که غوغایی برمیانگیزاند، بزرگمنشانه است و در حین گستاخی و بیمهابا بودن، باوقار و سنگین. از همین رو آثار مشکاتیان سهل و ممتنع است، سادگی در حین پیچیدگیهای بیشمار، عامهپسند بودن درحالی که توسط بزرگان موسیقی مورد توجه فراوان است. بیپروایی در بیان دردها در حین رعایت تعادل و وقار. و بسیاری پارادوکسهای ظاهری دیگر که موجب شگفتی بسیار است.
پس مشکاتیان سوار میدان نبرد جانفشانی است. سرداری که برای تعالی جامعهی خویش از خویش گذر میکند و این چنین غم زمانه و مردم خویش را فرو میکشد و در وجود فراخ خود میپروراند و با پیچیدگیها و فنون عالی موسیقی درمیآمیزد و چنین آثاری خلق میکند. او وجود خویش را فدای مردمان سرزمینش میکند و به همین خاطر در میان بهت و ناباوری یاران و در میانسالی، از میان پر میکشد...
مشکاتیان، سردار دلیر نبرد شجاعت و دلدادگیست. هم از این روست که صحنه را چنین دقیق و زیبا تصویر میکند.
حال در مقابل هنرمندان بسیاری هستند که اسیر پرخاشگری و افسار گسیختگی موسیقی اجتماعی میشوند. همان دردها را نظاره میکنند اما سینهای فراخ و وجودی آرام برای پروراندن آن را ندارند و در نتیجه آنچه ارایه میدهند از زیادت تندی و افراط ماندگار نیست، مورد احترام نخواهد بود ونیز قطعاً مخاطب محدود خواهد داشت. مخاطب خاص با سلیقهای خاص. و نه عموم مردمان یک سرزمین. و این همان هنر ناب مشکاتیان است در شناخت و درک مردمی که در کنارشان زیسته و ارائه کاری شایسته و فاخر که خوراکی مقوی و سرشار است برای جان و دل و ذهن آنها.

ساز و آواز جاودانه مشکاتیان و شجریان در گوشهی بیداد، هر چند خود در ادامهی همان مسیر قابل تعریف و بسط دادن است، خود شاهکاری است شگفتانگیز و مستقل. انتخابِ دقیق شعر و تنظیم شایسته گوشهها، تحریرها، تأکیدها و نیز جوابهای آبگین و سرشار مشکاتیان، جملگی از ویژگیهای بیمانند این اثر شگفتانگیز موسیقی ماست. و البته سیر این ساز و آواز که هنر مشترک حافظ، مشکاتیان و شجریان است – که گویی این سه، یاران دیرباز تاریخ هنر هستند در بیان حالات جامعه ما – خود بیان دیگری از همان نبرد است.
اشاره بهافتخارات و گذشتهی روشنِ سرزمینی که در طول تاریخ به دنبال گمشدهی دیرینهی خویش گشته و با بلایای گوناگون دست و پنجه نرم کرده و آرزوی درآمدن سواران به میدان برای ربودن گوی توفیق و کرامت. این خود بیانی بر سرگذشت و زندگی مشکاتیان نیز هست. چرا که او خود چابکسوار موسیقی ماست.
جملگی آثار مشکاتیان برخاسته از همان وجود سرشار از درک و ظرافت و عشق است. «جان عشاق»؛ خود مجال جدا میطلبد و حدیث بلند، این اثر تغزلی و عاشقکش.
رسم عاشقکشی و شیوهی شهرآشوبی
جامــهای بـود که بر قـامــت او دوخـته بـــود
سخن از دلدادگی است باز در زبان عاشقی که دیده دریا میکند و صبر به صحرا میافکند. زبان بس لطیف است و نجوای مستانه عاشق شیدا در مدح معشوق و فراموشی خویش، چنگ بر دل میکشاند.
ملوک را چو ره خاکبوس این در نیست
کـــی اتفـاق مـجـال سـلام مـا افتـد؟
هر کدام از آثار مشترک شجریان و مشکاتیان، این دو یار دیرین، گویی دریای
سخنهای ناگفته ماست. درد مشترکاند. از هرسو به سوی دیگر. از حماسه تا
غزل، از درد تا درمان.
ساز آواز دشتی با مطلع «دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد؟ / چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟» در «گنبد مینا» که سؤال و جوابِ مستانه و دردناک این دو است گویا. شاید حالا نغمه دلتنگی یکی از پی نبود آن دیگری...یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد...
«دستان»، «نوا»، «سر عشق»، «دود عود»، «آستان جانان»، «قاصدک»...
نه تعدای نام، هر یک دنیایی از خرد، سرمستی دو دلشدهی موسیقی ما. دو نام از یک جنس. پر از راز دلدادگی. پر از مهر.
و چه شگفتانگیز اتفاقی بود. تقارن روز ولادت یکی از دویار دیرین با وفات آن دیگری. انگار نام آنها در سراسر تاریخ موسیقی ما در هم آمیخته. آثار مشترکشان بزرگترین شاهکارهای موسیقی ما هستند.
کسی چه میداند؟ شاید داستان شجریان و مشکاتیان از ازل اینگونه نگاشته شده و اینچنین نام آنها در کنار هم یادآور سرمستی دو سوار جاودانهی تاریخ این سرزمین است...


______________________________________________________________

طراحی تصاویر برای شجریانیها: علیرضا مهیجی/
نقطهچین
استاد!!! عاشقتم....