چندی پیش از هیاهوی بهپا شده در مورد ربّنای استاد شجریان، خبری دست به دست در میان وبسایتها و محافل خبری میچرخید. احتمال برگزاری کنسرت استاد شجریان و گروه شهناز در «تهران» آن هم در اوایل پاییز سال جاری. در اصل یکی از خبرگزاریهای مطرح اوّلین بار این خبر را مخابره کرد و از درخواست صدور مجوز از طرف شرکت دلآواز خبر داد...
با تمام آنچه در این مدت در مورد استاد شجریان روی داده، تطابق این خبر با واقعیت کمی دور از ذهن بود. با این وجود شواهد نشان از این داشت که شجریان و «شهناز» برای ارایهی برنامههای تازهی خود در تهران به نتیجه رسیدهاند و مایلاند برای اولینبار همانند سری پیش، رپراتور موسیقیایی خود را از تهران آغاز کنند.
ماجرای ربنا و پخش نشدن آن از صدا و سیما خود آغار هلهلهای بود که برگزاری کنسرت در تهران را تحتالشعاع قرار داد و البته بیم آن میرفت که برگزاری آن را در نیز هالهای از ابهام قرار دهد. چراکه موضعگیری مخالفانِ صحبتهای اخیر استاد تندتر میشد و احتمالِ کارشکنی در صدور مجوز و برگزار نشدن کنسرت را تقویت میکرد.
موضعگیریها ابتدا توسط برخی سایتها و رسانهها در تقبیح عدم پخش ربنای استاد آغاز شد. اعتراضاتی که هرچند دلسوزانه و درست بود شاید بیش از آنکه راه حلی بر مشکل عدم پخش ربنا باشد خود سرآغاز جدال دو طرفهای بود که با پاسخ مخالفان شجریان شکل گرفت.
در طول ماه رمضان بحثها داغتر میشد و البته از سوی دلآواز و شخص استاد شجریان عکسالعمل و سخنی در میان نبود. در اواسط ماه بحثها به اوج کشیده میشد. درخواست بسیاری از اهالی فرهنگ و رسانه از صداوسیما برای پخش اثر جاودانهی شجریان، نظرات گوناگون در مورد حال و هوای سفرههای افطار که بدون صدای شجریان گویا همچون رمضانهای سیسال پیش نبود و خواستهای مردم به ویژه طرفداران استاد برای آلوده نکردن این اثر جاودانه به اختلافات سیاسی و... و از دگرسو تشخیص عدم صلاحیت شجریان برای حضور در قلب مردم!، انتشار تاریخچهی سخنان استاد از تابستان سال گذشته تا به حال، سرودن شعر در مذمت استاد شجریان و بسیاری دیگر همگی از جملگی دعوای دوطرفهای بود که نخست موجب قطعیتر شدن عدم پخش ربنا شد و شاید مهمتر از آن نام و شخصیت والای استاد شجریان را درگیر جدالهای سایتها و خبرگزاریها و گاهی وبلاگها مینمود درصورتیکه شخص استاد هرگز در این میان وارد میدان جدال نشدند.
آنچه که برای دوستداران شجریان، عاشقان ربنا و البته شخص استاد پیدا بود، ارتباطی است که مردم سالهاست با این دعای زیبا برقرار کردهاند و اگر صداوسیما هم پخش آنرا ممنوع نماید، به هر حال نوای ربنا در دل و جان این مردم ثبت است و به هنگام افطار نغمهی نجواگونهی شجریان در گوش سفرهنشینان میپیچید.
به هر حال آنچه از ماجرای جدال ربنا در رمضان باقی ماند، کاهش احتمال اجرای کنسرت در تهران بود و شاید کارشکنی در صدور مجوز برای آلبومهای بعدی و بهویژه نزدیکترین آنها؛ «مرغ خوشخوان».
همهی این ماجرا، بیش از هرچیز موجب افسوس و دلخوری دوستداران استاد و مشتاقان شنیدن صدای او در داخل کشور میگردد. آنهایی که لحظات شبی به یادماندنی و پرخاطره - با تمامی مشکلات پس و پیشش - را با هیچ دعوا و جار و جنجال خبری و سیاسی عوض نمیکنند. حسرت شبی رو در روی شجریان نشستن و با دور ریختن تمام خبرها و جدالها به نغمهی مستانهاش دل سپردن، افسوس بزرگی است برای دوستدارن او به ویژه در سرزمین مادری. و نه در آن سوی مرزها که هموطنان عزیز گاهی صرفاً در اندیشهی شبی دور هم بودن و سوت و کف زدن و شعار دادن و... و بیتوجه به احساس، افسوس، اشتیاق و آرزوهای محال هممیهنانشان در داخل کشور، در کنسرتهای استاد گرد هم میآیند و در میان ساز و آواز دست میزنند و...
همهی اینها دردِ دل ماست که اینجا همچنان در انتظار کنسرت شجریانایم؛ و رؤیاهایی در سر داریم که: چه دلنشین و زیبا خواهد بود کنسرت استاد در پایتخت تمدن ایران، شیراز. در کنار حافظ و سعدی و یا در کنار پلکان پرشکوه تخت جمشید. چه خاطرهانگیز است طنینِ صدایش در شهری که زادهی آنجاست و
گویی آنها از اشتیاق و از دردِ فرو خفتهی ما بیخبرند. شاید ندیدهاند که آنهایی که در ایران به کنسرت استاد میروند چگونه هر لحظه ، هر کلمه از هر مصرع، هر تحریر و هر زخمهای را با نهایت دقت و تمرکز پی میگیرند و قدر لحظهلحظهی آن شب را میدانند. چه خوب بود که هموطنان خارجنشین ما هم هرچند از فضای موسیقی درون وطن دورند، کمی «همزادپنداری» میکردند با داخلنشینانی که برای تهیهی بلیت هم حتا دچار مشکلاند؛ البته بهشرطی که کنسرتی در کار باشد!
ماجرای استاد شجریان در این یک ساله هرچند موجب افتخار و بالیدن ایرانیان بهداشتن چنین هنرمندی بود اما راستش دل ما را کمی میلرزاند. از اینکه مبادا این ماجراها، شبهای پاییزی و شجریانی را از ما بگیرند. شبهای پاییزی با بوی خاک وطن، صدای گذر آب از جوی در نیمه شبهای تهران، خشخشِ خٌرد شدن برگهای زرد چنار وقتی از سالن اجرا بیرون میآیی و ذهنت مدهوش نغمه است و سرشار از ضرباهنگ. این موسیقی، موسیقی ماست؛ موسیقی این خاک است. اینجا که باشد زیباست، نه در تندی و شلوغی، در توهمات عدهای و آرزوهای ساده و کوتهاندیشانهی آنها.
نیاز هموطنان در آن سوی مرزها به موسیقی سنتی کشورشان بسیار قابل احترام است و بیشک در میان آنها نیز هستند افرادی که دانسته و آماده برای شنیدن و گوش جان سپردن میآیند اما ای کاش آنها قدر شبهای با شجریان بودن را بیشتر میدانستند.
همهی اینها دردِ دل ماست که اینجا همچنان در انتظار کنسرت شجریانایم؛ و رؤیاهایی در سر داریم که: چه دلنشین و زیبا خواهد بود کنسرت استاد در پایتخت تمدن ایران، شیراز. در کنار حافظ و سعدی و یا در کنار پلکان پرشکوه تخت جمشید. چه خاطرهانگیز است طنینِ صدایش در شهری که زادهی آنجاست و ای کاش هموطنان ما در خارج از ایران بدانند اینها همگی برای ما تنها آرزوهایی شده است بعید...
در هیاهوی خبرها و هم آنجا که دوستانی آماده نشستهاند برای ماهی گرفتن از آب گلآلود، برای بالا بردن شمار بینندگان خود و استفاده از نام بزرگ شجریان - و شاید بیتردید بتوان گفت هم آنها برای هنر و صدای شجریان چندان ارزشی هم قائل نیستند و بهتر بگویم ظرفیت شناخت هنر شجریان را نداشته و ندارند – و ما اینجا احتیاط کردیم در بازی با کلمات حتا، در انتشار اخبار. و عدهای از دوستان هم خرده گرفتند که کجایید ای طرفداران متعصب شجریان که ادعای هواداری دارید. شجاعتتان کجاست؟ و ما حالا تعصب را معنا میکنیم...
اگر معنای زیبا و خوشبینانهی این واژهی پردردسرِ تعصب را در نظر بگیریم، همان است که در مسیر اشتیاق و عشق به استاد، آیندهای را بنگری که خواهد آمد و افسوسی که به جای خواهد ماند. پس دلیل آن تعادل و آن احتیاط نگریستن به آیندهای بود که حالا حالِ ماست!
حالی پردریغ و سرشار از افسوس که چرا عدهای کاسهی داغتر از آش شدند؟ چرا همواره عدهای هیجانزده و سادهاندیش (با دید مثبت) و مغرض و جنجالساز (با دید منفی) کار را خراب میکنند. همانهایی که حتا سعی میکردند کلماتی را که استاد در نهایت تعادل و ادب و احترام در مصاحبههایشان بهکار میبردند، تغییر دهند تا جلوهای تهاجمی و خبری به سخنان ایشان دهند و در واقع به طبل بد صدای خویش بکوبند.
ما اما حالا آه برمیکشیم از این پاییز ِ بینغمه. از این دوسالی که از آخرین کنسرت پاییزی استاد گذشت و از این دو خزاننامهای که مینگارم در حسرت پژواکِ روزگار در هوای خوش و ناخوش وطن و نه در...!